گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸

 

بسکه این‌گلشن افسرده‌کدورت رنگ است

نفس غنچه‌برآبینهٔ شبنم زنگ است

از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود

بزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ است

در مشرب زن و از قید مذاهب بگریز

عافیت‌نیست در آن‌بزم‌که سازش‌جنگ است

هر طرف موج خیالی‌ست به توفان همدوش

کشتی سبز فلک غرقهٔ آب بنگ است

غرهٔ هرزه‌دویهای طلب نتوان بود

سر ما سجده‌فروش‌کف پای لنگ است

ثمرکینه دهد مهر به طبع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی