گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

زبن وجودی‌کز عدم شرمنده می‌گیرد مرا

گریه‌ام گر درنگیرد، خنده می‌گیرد مرا

شعلهٔ حرصم دماغ جاه‌گر سوزد خوشست

فقر نادانسته زیر ژنده می‌گیرد مرا

خاتم ملک سلیمانم ولی تمییز خلق

کم بهاتر از نگین‌کنده می‌گیرد مرا

در جهان انفعال از ملک ناز افتاده‌ام

دامن پاکی‌ و دست گنده می‌گیرد مرا

می‌رسد ناز غبارم بر دماغ بوی‌گل

گر همه عشقت به باد ارزنده می‌گیرد مرا

رنگم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی