گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۹

 

زان تغافلگر چرا نا شاد باید زبستن

ای فراموشان به ذوق یاد باید زبستن

بلبلان نی الفت دام است اینجا نی قفس

بر مراد خاطر صیاد باید زیستن

من نمی‌گویم به‌کلی ازتعلق‌ها برآ

اندکی زبن درد سر آزاد باید زیستن

خواه در دوزخ وطن ‌کن خواه با فردوس ساز

عافیت هر جا نباشد شاد باید زیستن

چون سپندم عمرها درکسوت افسردگی

بر امید یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۰

 

گر به این ساز است دور از وصل جانان زبستن

زنده‌ام من‌ هم به آن ننگی ‌که نتوان زبستن

انفعالم می‌کشد از سخت جانیها مپرس

کاش باشد بی‌رخت چون مرگم آسان زیستن

موج‌گهر نیستم زندانی خویشم چرا

سر به جیبم خاک‌کرد این بامدادان زبستن

چشم زخم خودنمایی را نمی‌باشد علاج

ای شرر باید همان در سنگ پنهان زیستن

از وطن دوری و غربت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی