گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرستگر چه او را هر نفس بر من جفایی دیگرست
من برو ساعت به ساعت فتنه زانم کز جمالهر زمان او را به من از نو عنایی دیگرست
گر قضا مستولی و قادر شود بر هر کسیبر من بیچاره عشق او قضایی دیگرست
باد زلفش از خوشی می‌آورد بوی عبیرخاک پایش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی