گنجور

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲

 

آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوخت
شمع عشقش در گرفت و رشتهٔ جانم بسوخت
از دم گرمم به عالم آتشی خوش در فتاد
هرچه بود ازخشک و تر هم این و هم آنم بسوخت
عشق جانان آتش است و جان من پروانه ای
منتش بر جان من کز عشق او جانم بسوخت
عود دل را سوختم در مجمر سینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی