گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۹

 

کمترین کاری مراکز دیدهٔ گریان فتاد
در شب هجران در و دیوارم از باران فتاد
خط لبش کرد آرزو خال آن ذقن طالع نگر
کین یکی در چاه و آن در چشمه حیوان فتاد
زلف تو چوگان زنخدان تو گوی دولتست
گوی دولت برد آنکش در کف این چوگان فتاد
جز بسی غمزه نیرت خوش نیاید بر دلم
زآنکه نبود کارگر تیری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی