گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۳

 

گاه موج اشک و گاهی گرد افغانست دل

روزگاری شد به ‌کار عشق حیرانست دل

سودن دست است یکسر آمد و رفت نفس

می‌شود روشن‌ که از هستی پشیمانست دل

خلق ازین اشغال تعمیری که در بنیاد اوست

بام و در می‌فهمد و غافل‌ که ویرانست دل

فکر هستی جز کمین رفتن از خود هیچ‌ نیست

دامن بر چیدهٔ چندین گریبانست دل

پاس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی