گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۹

 

گفتمش نام تو گفتا از مه تابان پرس
گفتمش نام لبت گفت این حدیث از جان بپرس
گفتمش باری نشانی زان دهان با من بگوی
زیر لب خندان شد و گفت از گل خندان بپرس
گفتمش دلها که دزدید آن همه شب با چراغ
خال و خط بنمود و گفت اینها ازین و آن بپرس
گفتمش در پای تو غلطان سرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی