گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنتور ضرورت می‌روی با ما نباید رفتنت
دشمن پر در کمین داری و دستی بر کمانگرنه تیری، ای پسر، تنها نباید رفتنت
راه پر چاهست و شب بیگاه و صحرا بی‌پناهبی‌دلیلی پر دل دانا نباید رفتنت
مشکل خود را ز رای خرده‌دانی بازپرسراه جویی، پیش نابینا نباید رفتنت
زین من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی