گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۸

 

اگر می نیست جمعیت‌کدام است

کمند وحدت اینجا دور جام است

چو ساغر در محیط می‌کشیها

ز موج باده قلابم به‌کام است

دو عالم در نمک خفت از غبارم

هنوزم شور مستی ناتمام است

اگر بی‌دستگاهم غم ندارم

چو هندویم سیه‌بختی غلام است

ز بال‌افشانی‌ام قطع نظرکن

که صید من نگاه چشم دام است

من و میخانهٔ دیدارکانجا

مژه تا بازگردد خط جام است

دل از هستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹

 

چشمی‌که ندارد نظری حلقهٔ دام است

هرلب‌که سخن سنج نباشد لب بام است

بی‌جوهری از هرزه درایی‌ست زبان را

تیغی‌که به زنگار فرورفت نیام است

مغرورکمالی ز فلک شکوه چه لازم

کار تو هم از پختگی طبع تو خام است

ای شعلهٔ امید نفس سوخته تا چند

فرداست که پرواز تو فرسودهٔ دام است

نومیدی‌ام از قید جهان شکوه ندارد

با دام و قفس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی