گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا

بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا

خاک نم‌گل می‌کندسامان خشکی از غبار

سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا

بسکه درمیزان هستی سنگ قدرم بیش بود

در عدم باکوه می‌سنجند اعمال مرا

تخم امّیدی به سودای حضوری‌کشته‌ام

سبزکن یارب سر در جیب پامال مرا

انتظار وعدة دیدار آخر واخرید

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی