گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۰

 

بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم

دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم

عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم

ریخت قدرت بال و پر تا گرد این دامان شدیم

جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیست

از چه یارب تشنهٔ این درد بی‌درمان شدیم

راحتی ‌گر بود در کنج خموشی بوده است

بر زبانها چون سخن بیهوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی