گنجور

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

هر خبر کز سرکشی گوید صبا

سرو قدّت می رباید از هوا

سرو تا شد بندهٔ نخل قدت

می برآید گرد باغ آزاد پا

زد بنفشه با خطِ سبز تو لاف

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

 

با سگت یاری مرا کارِ خود است

هرکسی را کار با یارِ خود است

عاشقی کردم فتادم در بلا

مبتلا هرکس ز کردار خود است

گفتمش سرو از هواداران توست

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - استقبال از امیرخسرو دهلوی

 

تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت

کاکلت رسم جفا از سر گرفت

ماهِ رخسار تو را در جمع دوش

دید شمع و از خجالت درگرفت

لاله زآن دم ساقی بزم تو شد

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۸

 

آنکه رحمی نیست بر حال منش

گر بمیرم خون من در گردنش

تا نیاید دامن زلفش به دست

باز نتوان داشت دست از دامنش

دل خراب چشم او گشت و هنوز

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷

 

دل چو گشت از جام معنی جرعه نوش

دلقِ صورت کرد رهن می فروش

عیب خرقه گفتن از نامردمی ست

دولت رندی که باشد عیب پوش

باز از جوش می و غوغای چنگ

[...]

خیالی بخارایی