×
ایرج میرزا » غزلها » شمارهٔ ۸
چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدید
راست باشد این مثل کز کار، کار آید پدید
جهد کردم تا نگویم رازِ دل بر هیچ کس
مِی کشان را رازِ دل بیاختیار آید پدید
گر مرا آسوده بینی در غمش نبوَد شگفت
[...]
۱۳ بیت
