فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸۵
در مملکتی که نام آزادی نیست
ویرانی آن قابل آبادی نیست
بهر دل چون آهن آزادی کش
درمان بجز از دشنه پولادی نیست
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸۶ - مجلس پنجم
تا رسم غنی غیر دلآزاری نیست
از بهر فقیر چاره جز زاری نیست
این خواری و این ذلت و این فقر عموم
بیشبهه به جز علت بیکاری نیست
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸۷
ای خصم تو را مجال کین توزی نیست
در کشور ما امید فیروزی نیست
با ما ز در صلح و صفا بیرون آی
کامروز جهان، جهان دیروزی نیست
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸۸
چون نامه ما برای کلاشی نیست
چون خامه ما مرتشی از راشی نیست
پس پیشه ما هرزه درآئی نبود
پس حرفه ما تهمت و فحاشی نیست
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸۹ - عدلیه
در کشور ما که جنگ اصنافی نیست
حاکم به جز از اصول اشرافی نیست
این است که بر خطای یک تن ناچار
صد مدرک و درج ده سند کافی نیست
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۰
در مملکتی که جنگ اصنافی نیست
آزادی آن منبسط و کافی نیست
در جشن به کارگر چرا ره ندهند
این مجلس اگر مجلس اشرافی نیست
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۱
دردی بتر از علت نادانی نیست
جز علم دوای این پریشانی نیست
با آنکه به روی گنج منزل دارد
بدبخت و فقیرتر ز ایرانی نیست
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۲
هر کس که بعهد دوستی پایه نداشت
در دست برای سود سرمایه نداشت
از دایره کم نه ای بیک نقطه بگرد
پیراهن دوستی که پیرایه نداشت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۳
عمری که مرا به گردش و سیر گذشت
دیروز به کعبه دوش در دیر گذشت
هر چند که زندگی بلا بود اما
از دولت مرگ آن بلاخیز گذشت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۴
دیشب که به صد فتنه و آشوب گذشت
از مهر به من آن مه محبوب گذشت
آن ماه دو هفته را چو دیدم امسال
یک ماه شب و روز به من خوب گذشت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۵
عهدی که در این خانه نوا بود، گذشت
همسایه به ما حکمروا بود گذشت
زین خانه خدا بترس ای خانه خراب
کان دوره که خانه بی خدا بود گذشت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۶
عمری که مرا به گردش و سیر گذشت
دیروز به کعبه دوش در دیر گذشت
هر چند که زندگی بلا بود اما
از دولت مرگ آن بلا خیر گذشت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۷
عمری به ره جنون نشستیم و گذشت
وز ملک خرد برون نشستیم و گذشت
القصه کنار این چمن با خواری
چون لاله میان خون نشستیم و گذشت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۸
ای دیده تو را بر آب دیدیم و گذشت
ای خانه تو را خراب دیدیم و گذشت
وی بخت سیاه شوم بیدار آزار
یک عمر تو را بخواب دیدیم و گذشت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۹
خوش آنکه چو من حیات جاوید گرفت
وز دولت جام جای جمشید گرفت
هنگام بهار و روز نوروز به باغ
در سبزه و گل غلت زد و عید گرفت
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰۰
اول ره کار را نشان باید داد
در موقع کار امتحان باید داد
چون کار به عالم جوان نسپاری
پس کار به پیر کاردان باید داد
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰۱
ای دوست برای دوست جان باید داد
در راه محبت امتحان باید داد
تنها نبود شرط محبت گفتن
یک مرتبه هم عمل نشان باید داد
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰۲
دردا که جهان به ما دل شاد نداد
جز درس غم و محن به ما یاد نداد
ای داد که آسمان ز بیدادگری
با اینهمه داد ما به ما داد نداد
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰۳
استاد ازل که درس بیداد نداد
جز مسئله داد مرا یاد نداد
ما داد ز بیدادگران بستانیم
گر محکمه داد به ما داد نداد
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰۴
گر مشکل فقر و ثروت آسان گردد
آسوده ز غم توده انسان گردد
گر کیست که گشته حارس میش ز جور
مالک چو نماینده دهقان گردد