رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱
گر باد بر آن زلف پریشان زندت
مه طال بقا از بن دندان زندت
ای از دل و جان عزیزتر خوار مدار
درد دل بنده را که بر جان زندت
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۲
گر خسته دلم خدمت دلداری خواست
با ما ز چه خلقی ز خصومت برخاست
میبشکیبم ز یار و میگویم راست
گو بکشیدم به این جنایت که مراست
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۳
نیک آن لب همچو ناردان شیرین است
گویی مگر از رغم زبان شیرین است
نشگفت اگر لبت چنان شیرین است
جان است ز روی لطف جان شیرین است
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۴
با درد دل مرا نبردی بوده است
ز آن درد که جرعهای و مردی بوده است
معذورم اگر دردسری آوردم
کآن دردسرم از سر دردی بوده است
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۵
جان حال دلم دوش پریشان دیده است
وز عشوهخریهاش پشیمان دیده است
این حال کز این تن خراب رنجور
آن در پی دل نمیرود آن دیده است
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۶
دلدار من از زاری کارم خجل است
هر چند به خون ریختن از من بحل است
ای وی گله نیست ولیکن چه کنم
چون صورت حال من همه درد دل است
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۷
اندر بندی کز او دلم پرخون است
ای ماه چگونهای وصالت چون است
گر در بندی مخور غم ای جان کامروز
در بند تو صدر هزار دل افزون است
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۸
با لعل تو گیرم که شکر میبایست
یا با جزعت نرگس تر میبایست
با حسن تو این طره بند اندر بند
بس نیست که این بند دگر میبایست
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۹
آخر به چرم این همه کین میبایست
آزار دل زار حزین میبایست
پرهیز کن از خون دل بیگنهم
اکنون خود رفت پیش از این میبایست
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۰
ای آن که غم تو را به هر دل وطنی است
در هر طرفی تو را چو من ممتحنی است
اندر حق من عقوبت دیگر کن
کاین هجر نه اندازه کار چو منی است
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۱
در راه جفا چون تو جفازیبی نیست
وز نقد وفا چون تو تهی حسنی نیست
گر صد چو من از عشق تو چون موی شود
زاین واقعه بر موی تو آسیبی نیست
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۲
آخر همه تخم جور میباید کاشت
یک رایت مردی نباید افراشت
گر با تو بگویند بدانی آخر
کاین سوخته دل را به از این باید داشت
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۳
گر سرخ شده است چشم آن روحنژاد
از درد مدان که هرگزش درد مباد
در آینه رنگ رخ خود کرده نگاه
عکس رخش از آینه بر چشم افتاد
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۴
گر بر سر من سنگ ملامت بارد
ممکن نبود که دل تو را بگذارد
آخر روزی گذر کند بر دل تو
کاین سوختهدل به ما امیدی دارد
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۵
دل همت خدمت تو در سر دارد
اندازه او نیست چه گویی یارد
از این دل خسته مرا میخارد
ترسم که بر تواش اجل میآرد
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۶
چون دیده هرآنچه داشت تا رخ بر کرد
غم دست تلف به رخت صبر اندر کرد
آن دل که به حیله بال صبری میزد
سودای تو بار دیگرش پرپر کرد
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۷
ایام به زیر پای جورم بسپرد
با کس نفسی دلم به شادی نشمرد
از جام حهان مرا نه صاف است و نه درد
ضایعتر از این عمر به سر نتوان برد
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۸
از بس که دلم ز بهر جانان غم خورد
دلسوخته گشتند به من بر زن و مرد
نتوان خوردن از این فزونتر غم و درد
از دوست چو روزی نبود چتوان کرد
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۱۹
بیخون سرشک من یکی جوی نماند
بیقصه من هیچ سر کوی نماند
در پیش تو ای هیچ غمت مانده به پیش
زآن خوار شدم که کس نکوگوی نماند
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شماره ۲۰
این ابر مرا بر آتش هجر نشاند
واین آب رویم ز دیده خونها افشاند
گر ابر ز غنچه گل به صحرا آرد
باری گل ما ز ابر در غنچه بماند
