عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۲ - رباعیّات
آن گنج نهان خواست نماید شانرا
بر پای نمود عالم امکان را
بنمود به خود جلوه در اسماء و صفات
کرد آینۀ جمال خود انسان را
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۳ - رباعی دوم
ای بی خبر از خویش، خبر نیست ترا
پس ماندی و از پیش، خبر نیست ترا
تو زادۀ عشقیّ و وفایت کیش است
زین نسبت و زین کیش خبر نیست ترا
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۴ - رباعی سوم
گر راهروئی براستی این، راه است
کن پیروی از آنکه ز ره آگاه است
زنهار فریب هر کسی را مخوری
بی راهه مرو در این بیابان، چاه است
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۵ - رباعی چهارم
یا رب همه عمرم به خطا گر بگذشت
ایّام فراغتم مُکدّر بگذشت
امروز بجز تو چارهای نیست مرا
دریاب مرا که آبم از سر بگذشت
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۶ - رباعی پنجم
بُستانِ شباب و عمرم بی بر گردید
خاکم ز غم هجرِ تو بر سر گردید
افسوس بر ایّام جوانی که تمام
بگذشت به محنت و مُکدّر گردید
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۷ - رباعی ششم
در بستر وصلِ یار، باید آسود
یا آنکه به جان، ره وصالش پیمود
گر دست دهد، ور نه به هر حال و دمی
فارغ ز خیال او نمیباید بود
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۸ - رباعی هفتم
نیم رخِ خود، یار پریچهره نمود
از من دل و عقل و دین و آرام ربود
گفتم که به کامِ دل به بینم سیرش
چون خر مگس معرکه نگذاشت حسود
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳۹ - رباعی هشتم
ای دل به درست بودن خویش، مکوش
ور بشکند ازغصّه، مَنال و مَخروش
بر دست برند تا درست است سبو
امّا چو شکست، مینهندش بر دوش
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۰ - رباعی نهم
گر مست شدی ناله کن، امّا مَخروش
ور گرم شدی، بسوز پنهان و مَجوش
گر دَمدمهای ز عشق، آموزندت
دم درکش و بنشین به کناری، خاموش
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۱ - رباعی دهم
از هستیِ خویش بی تو من بیزارم
هر دم ز غم هجر تو در آزارم
چون دست نمیدهد که رویت بینیم
جان تُحفه دهم، گر بکشی تو زارم
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۲ - رباعی یازدهم
با مِهر توتا مُهرۀ دل باختهام
با غیر تو از وفا نپرداختهام
آئین تو چون جور و جفا و ستم است
با جور و جفا و سِتَمت ساختهام
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۳ - رباعی دوازدهم
گر دست دهد، رو به کنارش بنشین
ور نه به طریق انتظارش بنشین
گر در حَرمِ وصال راهت ندهند
رو بر سر خاک رهگذارش بنشین
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۴ - رباعی سیزدهم
با او اگرت سِرّ است وعهدِ یاری
شرط است که دل زغیر او برداری
با دوست غیور است و به بیگانه غفور
این هر دو بود، شرایط دلداری
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۵ - رباعی چهاردهم
تا آنکه تو از هستی خود با خبری
در کوی وصالِ یار راهی نبری
ای حائری ار وصال او میطلبی
باید ز سَر هستی خود درگذری
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۶ - رباعی پانزدهم
بطاعت کوش اگر خواهی در توحید بگشائی
به واجب نارسی تا گَرد امکان، دور ننمائی
گرت بر سر هوائی هست، دل را از آن صفائی ده
به آن صیقل، توان زنگار از این آئینه بزدائی
