گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹

 

گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست

زان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب

گر تو دروغ گفتی دادت به راستی

هم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳

 

به مادرم گفتم ای بد مهر مادر

نبیره دوست من دشمن نه نیکوست

جوابم داد گفتا دشمن تست

نباشد دشمن دشمن به جز دوست

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۰

 

سرشگی کز غم معشوق بارم

همه رنگ لب معشوق دارد

شنیدستی به عالم هیچ عاشق

که از دیده لب معشوق بارد

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۲

 

با دلی رفته به استسقا

که معاصیش هیچ غم نکند

با چنین دل چه جای بارانست

کابر بر تو کمیز هم نکند

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۳

 

با همه خلق جهان گرچه از آن

بیشتر بی‌ره و کمتر به رهند

تو چنان زی که بمیری برهی

نه چنان چون تو بمیری برهند

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۱

 

اگر معمار جاه او نباشد

بنای مملکت ویران نماید

جهان را از امانی دل بگیرد

به قدر همت ار احسان نماید

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۵

 

اگر چون زر نخواهی روی عاشق

منه بر گردن چون سیم سنگور

جهان از زشت قوادان تهی شد

که حمال فقع باید همی حور

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۵

 

ثنا گفتیم ما مر خواجه‌ای را

که نشناسد مقفا را ز مردف

عطارد در اسد بادش همیشه

یکی مقلوب و آن دیگر مصحف

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹۸

 

هم اکنون از هم اکنون داد بستان

که اکنونست بی شک زندگانی

مکن هرگز حوالت سوی فردا

که حال و قصهٔ فردا ندانی

سنایی