گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای گشته طالع ازرخ تو آفتاب حسن

دایم فروغ آتش رویت زآب حسن

دیدم رخ چو آتشت ای دوست چشمه ییست

هم آب لطف در وی وهم آفتاب حسن

گاهی رخت خراج ستاند زماه وگاه

خورشید را زکات دهد از نصاب حسن

هر صبحدم رخ تو بمفتاح نور خویش

بر روی آفتاب کند فتح باب حسن

خورشید آسمان جمالی وازتو هست

طالع مه ملاحت وثاقب شهاب حسن

مه کز رخت شود شب انجم نمای را

ذره چو آفتاب بود در حساب حسن

با سایه ذره اگر هم عنان شود

باآفتاب پای نهد در رکاب حسن

با روی چون بهشت پر از نور تا ابد

مانند حور ایمنی از انقلاب حسن

بر آسمان صورتت ای ماه نیکوان

استاره ایمنست بروز ازذهاب حسن

مارا غذا برآن لب شیرین حواله کن

زیرا زلطف حاشیه دارد کتاب حسن

با دو حجاب سیف نبینی جمال دوست

تو در حجاب عشقی واو در حجاب حسن