گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

ببر، ای باد صبح‌دم، بده ای پیک نیک‌پی

سخن عاشقان بدو، خبر بیدلان بوی

ز من آن شوخ دیده را چو ببینی بگوی تو:

عجب از حال بیدلان، که چنین غافلی تو، هی!

چو دف آن خسته را مزن، که دمی بی‌حضور تو

نتواند ز چنگ غم، که ننالد بسان نی

بنمودم هزار پی بتو احوال خویشتن

ننوشتی جواب آن که نمودم هزار پی

ز برم تا برفته‌ای تو، زمانی نمی‌شود

نه گشاینده بند غم، نه گوارنده جام می

سخن بوسه گفته‌ای، بنگویی که: چند و چون؟

خبر وصل داده‌ای، ننموده‌ای که: کو و کی؟

مکن، ای مدعی، مرا ز درش دور بعد ازین

که من آن خاک کوچه را نفروشم به تاج کی

ز پی آنکه بنگرم رخ لیلی ز گوشه‌ای

من مجنون خسته را، که برد به کنار حی؟

اگر، ای اوحدی، تو هم دل خود را تو دوستی؟

به رخ و زلف او دهی، برهی زین بهار و دی

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

محمد در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۶ نوشته:

چه وزن معرکه ای داره این غزل
فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.