گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

گر علم خرابات تو را همنفسستی

این علم و هنر پیش تو باد و هوسستی

ور طایر غیبی به تو بر سایه فکندی

سیمرغ جهان در نظر تو مگسستی

گر کوکبه شاه حقیقت بنمودی

این کوس سلاطین بر تو چون جرسستی

گر صبح سعادت به تو اقبال نمودی

کی دامن و ریش تو به دست عسسستی

گر پیش روان بر تو عنایت فکنندی

فکری که به پیش دل توست آن سپسستی

معکوس شنو گر نبدی گوش دل تو

از دفتر عشاق یکی حرف بسستی

گوید همه مردند یکی بازنیامد

بازآمده دیدی اگر آن گیج کسستی

لرزان لهب جان تو از صرصر مرگ است

لرزان نبدی گر ز بقا مقتبسستی

همراه خسان گر نبدی طبع خسیست

در حلق تو این شربت فانی چو خسستی

طفل خرد تو به تبارک برسیدی

در مکتب شادی ز کجا در عبسستی

خاموش که این‌ها همه موقوف به وقت است

گر وقت بدی داعیه فریادرسستی

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهدی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۳۳ نوشته:

از اساتید گرامی خواهش میکنم توضیح مختصری در مورد معانی واژه ها و ابیات بفرمایند تا شاگردان استفاده کنند.
پیشاپیش سپاسگزارم.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.