گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

کسی که بوی تواش در دماغ می افتد

ز زندگانی خویشش فراغ می افتد

شدم ز زلف تو دیوانه، آه مسکینی

که این خیال کجش در دماغ می افتد

به قطره سوز دل من همی کشد زین چشم

چو شعله شعله گلی کز چراغ می افتد

نمی زید که دل سوخته ست خوردن او

بگوی اگر چه که بر کشته داغ می افتد

خبر ز داغ دلم می دهد به بوی جگر

ز خون دیده که بر جامه داغ می افتد

ز بهر سوزش مرغان به باغ من چه روم؟

که ناله می کنم آتش به باغ می افتد

من اوفتاده به پایان، نهفته پیش درش

لبش به خنده که خسرو به لاغ می افتد