گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت

ره سوی آرزوی خویش بدان خواهم یافت

گر به گرد قد زیباش نگردم، چه کنم؟

در کدامین چمن آن سرو روان خواهم یافت؟

جان عاشق، اگر از بهر رخ زیبا راست

من کدامین رخ زیبا به ازان خواهم یافت؟

دل برفت از من و یارب که گهی خواهد بود

که ازان گم شده خویش نشان خواهم یافت؟

بیدل و غمزده ام کیست که دل خواهد داد

عاشق و سوخته ام از که ضمان خواهم یافت؟

عشق ازین گونه که بیش است به دل تا جان هست

نه همانا که ازین فتنه امان خواهم یافت

از گله پا به گلم ده که من بدخو را

روزی از دیده اغیار نهان خواهم یافت

ای که گفتی به دعا آرزوی خویش بیاب

باری آنچ آرزویم هست همان خواهم یافت

ساقیا، جان عزیز است بهای رطلت

دفع غم را بخرم، گر چه گران خواهم یافت