گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت

شبی نرفت که بر جان ما بلا نگذشت

مرا ز عارض او دیر شد گلی نشکفت

چو گلبنی که بر او هیچ گه صبا نگذشت

گذشت در دل من صد هزار تیر جفا

که هیچ در دل آن یار بی وفا نگذشت

مسیح من چو مرادم نداد، جان دادم

ولیک عمر ندانم گذشت یا نگذشت

بریخت چشم مرا آب آن بت بدخوی

چه آب ریختگی کان به روی ما نگذشت

کبوتری نبرد سوی دوست نامه من

کز آتش دل من مرغ در هوا نگذشت

چه سود ملک سلیمانت، خسروا، به سخن

چو هدهد تو گهی جانب سبا نگذشت