گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ز رحمت چشم بر چاکر نداری

نداری رحمت، ای کافر، نداری

دلم بردی و خوشتر آنکه گر من

بگویم بیدلم، باور نداری

مگو در من مبین، در دیگران بین

که مثل خویش در کشور نداری

به پشت پای خود بنگر که وقت است

از این آیینه بهتر نداری

کله را کج منه چندین بر آن سر

که تا با ما کجی در سر نداری

بخور خون دل و دیده مکن، ای آب

نه خون من که خواب و خور نداری

چودل برداشتن اندیشه ات بود

چرا سنگی به کشتن برنداری؟

حدیث خسرو اندر گوش می کن

ز بهر گوش اگر گوهر نداری