گنجور

بخش ۴۱ - حکایت

 
خیام
خیام » نوروزنامه
 

چنین گویند که عبدالله طاهر یکی را از بزرگان سپاه خویش باز داشته بود، هر چند در باب او سخن گفتندی از وی خشنود نگشت، پس چون حال بدان جا رسید، و هرکس از کار او ناامید گشتند این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه، قصه ای نوشت و آن روز که عبدالله طاهر بمظالم نشست آن کنیزک روی بربست، و بخدمت وی رفت، و قصه بداد و گفت یا امیر خذالعفوفان من استولی اولی و من قدر غفر، گفت ای امیر هر که بیابد بدهد، و هر که بتواند بیامرزد، عبدالله گفت یا جاریه ان ذنب صاحبک اعظم مما یرجی عفوه، ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگوارتر از آنست (که) آن را آمرزش توان کرد. کنیزک گفت ایها الامیر و ان شفیعی الیک اعظم مما ؟؟ رده ، یعنی شفیع من بتو بزرگتر از آنست که باز توان زد، گفت و ما شفیعک الذی لایرد، گفت کدامست این شفیع تو که باز نتوان زد، کنیزک دست از روی برداشت، و روی بدو نمود، و گفت هذا شفیعی ، اینک شفیع من، عبدالله طاهر چون روی کنیزک بدید تبسم کرد و گفت شفیع ما اکرمه و من یوتیک ما اعظمه، گفت بزرگا شفیعا که تو آوردی و عزیز خواهشی که تراست، این بگفت و بفرمود تا آن سرهنگ را خلاص دادند، و خلعت داد، و بنواخت و بجای او کرامتها کرد، و این بدان یاد کرده شد تا بدانی که مرتبت روی نیکو تا کجاست و حرمت او چندست،



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.