گنجور

 
جامی
 

خوشا بادی که ره سوی تو گیرد

چو بر تو بگذرد بوی تو گیرد

چو با روی تو گل گردد معارض

بنفشه جانب روی توگیرد

فتد صد رخنه ام در قبله جان

به هر چینی که ابروی تو گیرد

دلم سرحلقه عشاق گردد

چو جا در حلقه موی تو گیرد

کمانت را نیارد کس کشیدن

مگر قوت ز بازوی تو گیرد

دلم را باز ده ای سست پیمان

که ترسم پیش تو خوی تو گیرد

امید از خان و مان برداشت جامی

که خانه بر سر کوی تو گیرد