گنجور

شمارهٔ ۲۸۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهی

وگر به خود گذرم فرصت نظر ندهی

خوشم بدین که به دریوزه بر درت گذرم

مراد خاطر من گر دهی و گر ندهی

بهای بوسه نهی نقد جان چه خوش باشد

کزین معامله با دیگران خبر ندهی

گهی که بخش کنی غم خدا جزات دهاد

اگر نصیب من از جمله بیشتر ندهی

مباد کس که به خواب آیدت ازان ناله

که شب ز ناله من تن به خواب درندهی

به قد تو نخل تر و تازه ای و لب رطب است

عجبتر آنکه به ما غیر خار بر ندهی

مزاج یار لطیف است جامی آن بهتر

که لب ز نطق ببندی و درد سر ندهی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن