گنجور

 
جامی
 

شد بساط خرمی طی در جهان زین واقعه

زیر و بالا شد زمین و آسمان زین واقعه

نیست شبها بر کنار آسمان رنگ شفق

خون همی آید ز چشم روشنان زین واقعه

بود پنهان فتنه پیدا ایمنی دردا که شد

آن نهان پیدا و این پیدا نهان زین واقعه

داده بود او گرگ را خوی شبانان دور نیست

گر کند اندیشه گرگی شبان زین واقعه

ذوق ارباب یقین بر حال خود باقی نماند

هرگز این حالم نبود اندر گمان زین واقعه

فتنه آخر زمان را خلق گفتندی عظیم

شد محقر فتنه آخر زمان زین واقعه

من که لالم کی توانم شرح این دادن تمام

لال می گردد فصیحان را زبان زین واقعه

این مصیبت نیست خاص ماوراء النهریان

تیره شد هر شهر ازین ناخوش خبر بر شهریان