گنجور

شمارهٔ ۹۹۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

گاهی ز هجر چشم مرا خون فشانی کنی

گاهی به وصل خاطر من شادمانی کنی

چون نیست خوی تو که روی بر رضای کس

راضی شدم که هر چه دلت خواهد آن کنی

گفتی که خاک پای خودت می دهم بها

جانا درین معامله ترسم زیان کنی

باشد پی حساب کرم های تو خطی

هر رخنه ام ز تیغ که در استخوان کنی

جان می فروشمت که دهی وعده بوسه ای

لیکن به شرط آنکه لبت را ضمان کنی

لطف لب تو مرهم ریش دلم شود

گرهر دمش نه تازه ز زخم زبان کنی

جامی سگی ست بر درت از کشتنش چه سود

جز آنکه تیغ خویش بر او امتحان کنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر