گنجور

 
جامی
 

گاه در دل ساز و گه در دیده جا

هر دو جای توست ای بدرالدجی

طوبی آمد قد تو وقت خرام

گر خرامد سوی ما طوبی لنا

تا به هر چشمی ز راهت سرمه برد

چشم من دارد غباری از صبا

می نگویم بنده خویشم شمار

نیست حکمی بنده را بر پادشا

خواهم از دل برکشم پیکان تو

لیکن از دل برنمی آید مرا

پرده بگشا چون نمودی آن دو زلف

تا رخت بینیم بعد از عمرها

گر سر جامی جدا سازی به تیغ

به که سازی زآستان خود جدا