گنجور

شمارهٔ ۳۵۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد

جمله دلها را به دام آرزوی خود کشد

من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگی

گر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد

خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتی

بعد قتلم غرق خون چو گرد کوی خود کشد

عشقبازی خوی شد مسکین دلم را با بتان

این همه بیداد بدخویان ز خوی خود کشد

چون تو می خواهم دلی از سنگ لیک آهن ربای

تا تو چون تیر افکنی پیکان به سوی خود کشد

چون صراحی پر برآمد تشنه لعلت ز می

هم چنان از بهر یک جرعه گلوی خود کشد

لب فروبند از سخن جامی که طوطی این همه

بینوایی در قفس از گفت و گوی خود کشد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور