گنجور

 
جامی
 

شاه یونان چون سلامان را بدید

کو به ابسال و وصالش آرمید

عمر رفت و زین خسارت بس نکرد

وز ضلالت روی دل واپس نکرد

ماند خالی زافسر شاهی سرش

تا که گردد سربلند از افسرش

تخت را افکند در پا بخت او

تا کف پای که بوسد تخت او

در درون افتاد ازین غم آتشش

وقت شد زین حال ناخوش ناخوشش

بر سلامان قوت همت گذاشت

تا ز ابسالش بکلی باز داشت

لحظه لحظه جانب او می شتافت

لیک نتوانستی از وی بهره یافت

روی او می دید و جانش می طپید

لیک با وصلش نیارستی رسید

زین تغابن در ره سخت اوفتاد

خر بمرد و بر زمین رخت اوفتاد

مرد مفلس را ازین بدتر چه غم

گنج در پهلو و کیسه بی درم

تشنه را زین سختر چه بود عذاب

چشمه پیش چشم و لب محروم از آب

اهل دوزخ را چه محنت زین بتر

آتش اندر جان و جنت در نظر

بر سلامان چون شد این محنت دراز

شد در راحت به روی وی فراز

شد بر او روشن که آن هست از پدر

تا مگر زان ورطه اش آرد بدر

ترس ترسان در پدر آورد روی

توبه کار و عذر خواه و عفو جوی

آری آن مرغی که باشد نیکبخت

آخر آرد سوی اصل خویش رخت