گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۰

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی تو یکدم نمی‌توانم بود

خستهٔ غم نمی‌توانم بود

ذرهٔ تا ز من بود باقی

با تو همدم نمی‌توانم بود

بی‌لقایت نمی‌توانم زیست

با لقا هم نمی‌توانم بود

نظری کن مرا ز من بستان

همدم غم نمی‌توانم بود

بنگاهی بلند کن قدرم

بیش ازین کم نمی‌توانم بود

تا بکی غم خورم که غم نخورم

در غم غم نمی‌توانم بود

جام گیتی نمای عشقم ده

کمتر از جم نمی‌توانم بود

عشق سورست و عقل ماتم من

زار ماتم نمی‌توانم بود

فیض میگوید مزن دم سرد

واقف دم نمی‌توانم بود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.