گنجور

 
فرخی یزدی

در چمن تا قدِ سروِ تو برافراخته است

روز و شب نوحه‌گری کار من و فاخته است

بُرد با کهنه‌حریفی‌ست که در بازیِ عشق

هرچه را داشته چون من همه را باخته است

به گمان غلط آن ترک کمانکش چون تیر

روزگاری‌ست مرا از نظر انداخته است

جانِ من زآهِ دلِ سوخته پرهیز نمای

که بدین سوختگی کارِ مرا ساخته است

مستیِ چشم تو با ابروی کج عربده داشت

یا پیِ کشتن من تیغِ ستم آخته است

چنگ بر طُرِّهٔ پُرچینِ تو زد آنکه چو باد

تا ختن از پی این مشک ختا تاخته است

فرخی دلخوش از آن است که این مردم را

یک به یک دیده و سنجیده و بشناخته است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

با سمند تو مگر مه به گرو تاخته است

که ز رفتار فرومانده و دل باخته است

بنویسید به صیاد ز خون دل من

که گرفتاری مرغان قفس ساخته است

در گلستان به چه رو چهره تواند گشتن

[...]

بیدل دهلوی

گوهر دل ز سخن رنگ صفا باخته است

زنگ این آینه یکسر نفس ساخته است

مکش ای جلوه ز دل یک دونفس دامن ناز

که هنوز آینه تمثال تو نشناخته است

حسن خوبان که کتان مه تابان تواند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه