گنجور

 
فرخی یزدی

از پی دیوانگی تا آستین بالا زدیم

همچو مجنون خیمه را در دامن صحرا زدیم

زندگانی بهر ما چون غیر دردسر نداشت

بر حیات خود به دست مرگ پشت پا زدیم

تا به مژگان تو دل بستیم در میدان عشق

خویش را بر یک سپاهی با تن تنها زدیم

بی نیازی بین که با این مفلسی از فر فقر

طعنه بر جاه جم و دارائی دارا زدیم

تا قیامت وعده کوثر خمارم می گذاشت

باده را در محفل آن حور با هورا زدیم

کیست این ماه مبارک کانچه را ما داشتیم

در قمار عشق او شب تا سحر یک جا زدیم

گر خطرها داشت در پای سیاست فرخی

حالیا ما با توکل، دل بر این دریا زدیم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

ما چو سیل این خار از اول به پشت پا زدیم

خیمه همچون گل ز مهد غنچه بر صحرا زدیم

کوه دانستیم دنیا را و خود را شاخ گل

از بغل مینا برآوردیم و بر خارا زدیم

جنس کنعان مصریان گفتند در بازار نیست

[...]

جویای تبریزی

رسته از قید مذاهب دست در مولا زدیم

راه ها مسدود چون دیدیم بر دریا زدیم

قابل یک چشم دیدن هم نبود این خاکدان

چشمکی از دور همچون برق بر دنیا زدیم

دست سعی ما نشد هرگز به ساحل آشنا

[...]

بیدل دهلوی

چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم

از مژه بر هم زدن بر هر دو عالم پا زدیم

وحدت آغوش وداع اعتبارات است و بس

فرع تا با اصل جوشد شیشه بر خارا زدیم

ذوق آزادی قسم بر مشرب ما می‌خورد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه