گنجور

 
فرخی یزدی

شبیه ماه مکن طفل خردسال مرا

چو آفتاب نخواهی اگر زوال مرا

در این قفس چو مرا قدرت پریدن نیست

خوشم که سنگ حوادث شکست بال مرا

نهاد سر به بیابان ز غم دل وحشی

چو دید آهوی شیر افکن غزال مرا

هزار نکته ز اسرار عشق می گفتیم

نبسته بود اگر غم زبان لال مرا

به کوی باده فروشان قدم گذار و ببین

بدور جام چو جمشید جم جلال مرا

خیال طره آشفته تو تا دل شب

هزار بار پریشان کند خیال مرا

به صد امید نشاندم نهال آزادی

خدا کند، نکند باغبان نهال مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

چه عقل و دانش و هوشیست بر کمال مرا

که ی برد دگر آن خط برون ز حال مرا

شراب کوثر اگر ساقیش نه دوست بود

حرام باد اگر آن می بود حلال مرا

چو خضر از آب حیات لبت نگردم سیر

[...]

سام میرزا صفوی

نه محرمی که بگوید بیار حال مرا

نه همدمی که زخاطر برد ملال مرا

صائب تبریزی

کجا به دام کشد سایه نهال مرا

شکوفه خنده شیرست از ملال مرا

فروغ گوهر من از نژاد خورشیدست

به خیرگی نتوان کرد پایمال مرا

چنین که لقمه غم در گلوی من گره است

[...]

واعظ قزوینی

جواب لعل تو، شیرین کند سئوال مرا!

مکیدنش چکند تا لب خیال مرا؟!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه