گنجور

 
فرخی یزدی

همین بس است ز آزادگی نشانهٔ ما

که زیر بار فلک هم نرفته شانهٔ ما

ز دست حادثه پامال شد به صد خواری

هر آن سری که نشد خاک آستانهٔ ما

میان این همه مرغان بسته‌پر ماییم

که داده جور تو بر باد آشیانهٔ ما

هزار عقدهٔ چین را یک انقلاب گشود

ولی به چین دو زلفت شکست شانهٔ ما

اگر میان دو همسایه کشمکش نشود

رود به نام گرو، بی‌قباله خانهٔ ما

به کنج دل ز غم دوست گنج‌ها داریم

تهی مباد از این گنج‌ها خزانهٔ ما

در این وکیل و وزیر ای خدا اثر نکند

فغان صبحدم و ناله شبانهٔ ما

برای محو تو ای کشور خراب بس است

همین نفاق که افتاده در میانهٔ ما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

ز هم نمی گسلد عیش جاودانه ما

خمار صبح ندارد می شبانه ما

ترا که ذوق سخن نیست فکر ساغر کن

که گشت چاک گریبان شرابخانه ما

فسانه دگران خواب در بغل دارد

[...]

طغرای مشهدی

کمان طالع ما تیر برنمی تابد

مگر ز غیب خورد تیر بر نشانه ما

درین قفس، من و طغرا و بلبلیم اسیر

که مانده در عدم آباد، آب و دانه ما

قابل سبز شدن نیست، میفشان برخاک

[...]

اسیر شهرستانی

ز عندلیب چه پرسی نشان خانه ما

که پی نبرده صبا هم به آشیانه ما

نهاده بر لب ما عشق مهر خاموشی

که گوش کس نکند نوبر ترانه ما

بهار رفت و نچیدیم جز گل حسرت

[...]

غنی کشمیری

دمی که یار گذارد قدم بخانهٔ ما

سزد که کعبه شود سنگ آستانهٔ ما

سزد که دعوی همسایگی به مور کنیم

که صحن خانهٔ خلق است بام خانهٔ ما

درین بهار که با سبزه دام همرنگ است

[...]

سیدای نسفی

فتاده گوشه چشم تو تا به خانه ما

دکان سرمه فروش است آستانه ما

دماغ بلبل ما بس که نازک افتادست

به شاخ نکهت گل باشد آشیانه ما

بر آسمان نبود کهکشان که می بینی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه