گنجور

 
یغمای جندقی

زاغ...گی آن کرکس ... فراست

کش همی پهنه ... جهان زیر پر است

من و زین مردم... تظلم حاشاک

همه فریادم از این طارم...کر است

گو بفرما عدد موی زهار زن خویش

شیخ ... اگر صوفی صاحب نظر است

آه... به و ...به سرشکم بشمار

بر تو... تماشای شمال و شمر است

ابرو و غمزه و پیشانی... لرش

چاچ... و رستای سنان و سپر است

این دو ... که از دیر و حرم لاف زنند

جوق... سگ و گله ... خر است

چیست...گی آن شهرکش آفاق حصار

چرخ ... و ... جهت بام و در است

به جز ارواح مکرم که ز شهر دگرند

همه ... گهر هر که بدین شهر در است

گفت سردار همی در پی ... جهان

هر که انکار کند از همه... تر است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است

چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است

نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما

بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّنده‌تر است؟

چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید

[...]

سوزنی سمرقندی

در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است

نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است

سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است

سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است

فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است

[...]

عطار

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی

مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند

[...]

سعدی

هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است

عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه