گنجور

 
یغمای جندقی

زهی از دست سوگت چاک تا دامن گریبان‌ها

ز آب دیده از سودای لعلت دجله دامان‌ها

چه خسبی تشنه لب از خاک هان برخیز تا بینی

به هر سو موج زن صد دجله از سیلاب مژگان‌ها

تو خود لب تشنه یک جرعه آب و بارها از سر

جهان را اشک خون بگذشت خون‌آلوده طوفان‌ها

نزیبد جان پاکی چون تو زیر خاک آسوده

برآور سر ز خاک تیره‌ای خاک رهت جان‌ها

ز شرح تیر بارانت مرا سوفار هر مژگان

به چشم اندر کند تاثیر زهرآلوده پیکان‌ها

کس آن روز ار نکردت جان فدا اکنون سرت گردم

برون نه پا که جان‌ها بر کف دستند قربان‌ها

فکندی گوی سر تا در خم چوگان جانبازی

ز سیلی‌ها چه سرها گوی سان غلتد به چوگان‌ها

فتاد از جلوه تا رعنا سمندت خاست از هر سو

ز گلگون سرشک خیل ماتم گرد جولان‌ها

دریغ آموختم تا نکته‌های رزم جان‌بازی

ز جان بازان کویت باز پس ماندم به میدان‌ها

به تاب از رشک آنانم که در خمخانه عهدت

ز خون پیمانه‌ها خوردند و نشکستند پیمان‌ها

تو یغما از کجا و باسگانش لاف هم‌چشمی

ز سگ تا آدمی فرق است فرق ای من سگ آن‌ها

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

حکیمان را چه می‌گویند چرخ پیر و دوران‌ها

به سیر اندر ز حکمت بر زبان مهر و آبان‌ها

خزان گوید به سرماها همین دستان دی و بهمن

که گویدشان همی بی‌شک به گرماها حزیران‌ها

به قول چرخ گردان بر زبان باد نوروزی

[...]

صائب تبریزی

اگر نه مدِّ بسم‌الله بودی تاجِ عنوان‌ها

نگشتی تا قیامت نو خط شیرازه دیوان‌ها

نه‌ تنها کعبه صحراییست دارد کعبهٔ دل هم

به گرد خویشتن از وسعت مشرب بیابان‌ها

به فکر نیستی هرگز نمی‌افتند مغروران

[...]

واعظ قزوینی

به تنگ آمد دل، از خودسازی این باغ و بستان‌ها

دگر دست من است و، دامن پاک بیابان‌ها

جویای تبریزی

ز دست درد مجنون‌مشربان را در بیابان‌ها

به دامن می‌رسد مانند گل چاک گریبان‌ها

مبادا خار خواهش دامن دل را به چنگ آرد

در این گلشن به رنگ غنچه جمع آرید دامان‌ها

چرا شیرین نباشد گفتگوی شکرین لعلی

[...]

بیدل دهلوی

زهی چون گل به یاد چیدن از شوق تو دامان‌ها

چو صبح آوارهٔ چاک تمنایت گریبان‌ها

ز محفل رفتگان در خاک هم دارند سامان‌ها

مشو غافل ز موسیقار خاموشی نیستان‌ها

ز چشمم چون نگه بگذشتی و از زخم محرومی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه