گنجور

 
یغمای جندقی

کمر بستی به خون ای پیر گردون نوجوانی را

بخواری بر زمین افکندی آخر آسمانی را

به دام فتنه از منقار تیر و مخلب خنجر

شکستی پر همایون طایر عرش آشیانی را

بهار آید همی تا خار بومی را خزان کردی

ز صرصر خیزی باد مخالف گلستانی را

ز منع آب جان سوز آتشی افروختی وز وی

زدی سر بر فلک دود مصیبت دودمانی را

زکین دندان گزای ناب پیکان سگان کردی

بشیر مهر زهرا مغز پرورد استخوانی را

غذا ز الوان خون آوردی آب از چشمه پیکان

جزاک الله نکو کردی رعایت میهمانی را

ندانم تا چه کردی با جهان جان همی دانم

که از غم تا قیامت سوختی جان جهانی را

دل از قتل شهیدی بر کنارم دجله بگشاید

بطرف جان سپاری بسته بینم چون میانی را

کنم یاد از اسیری چند و خاک شام چون بینم

غریب خسته آواره بی خانمانی را

تبم گیرد ز رنج طفل بیماری به ویرانی

چو سر بر خشت حسرت خفته بینم ناتوانی را

زاشک دیده یغما بیاد آور درین ماتم

روان سیلاب خون بینی چو بر در آستانی را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

جهان دانش و معنی ، شهاب الدّین تویی آنکس

که چشم عقل کم بیند ، چو تو بسیار دانی را

ز رای سالخوردت دان ، شکوه بخت برنایت

مربّی آنچنان پیری، سزد جوانی را

ز قحط مردمی عالم ، چنان شد خشک لب تا لب

[...]

مولانا

عطارد مشتری باید‌، متاع آسمانی را

مهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغ آن جهانی را

چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان

ببیند بی‌قرینه او قرینان نهانی را

یکی جان‌ِ عجب باید که داند جان فدا کردن

[...]

حکیم نزاری

نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را

دلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را

به بوسی از سرم کردن توانی دفع صفرا را

به بویی از دلم بردن توانی ناتوانی را

چه بادش گر به دلداری دمی با بی دلی داری

[...]

نظیری نیشابوری

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد

که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را

به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است

[...]

کلیم

از آن چشمی که می‌داند زبان بی‌زبانی را

نکویان یاد می‌گیرند طرز نکته‌دانی را

به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی

درازی عیب می‌باشد قبای زندگانی را

نمی‌خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه