گیرم به ناله کردم آواره پاسبان را
کو جراتی که بوسم آن خاک آستان را
ای نوجوان مرانم از در به جرم پیری
پیش سگانت افکن این مشت استخوان را
بر هیچ دل نجنبد مهرش ز کینه جوئی
خوی تو کرده تعلیم بی رحمی آسمان را
پیوسته دارد امروز زاهد نظر به محراب
مانا که دیده باشد آن طاق ابروان را
از آشیان سوی دام بینم چنانکه بینند
مرغان نو گرفتار از دام آشیان را
با آنکه خاک کردیم سر در ره بتان نیست
حقی به گردن ما جز تیغ امتحان را
از بیم آنکه در دل رحم آیدش ز فریاد
ز آه و فغان خموشی آموختم زبان را
از ضعف بر غباری حسرت برم که دارد
نیروی رفتن از پی، گامی دو کاروان را
روی من و ازین پس خاک در خرابات
تا چند قبله سازم محراب آسمان را
یغما ز سبحه و جام طرفی نبستم ای کاش
هم بگسلند این را، هم بشکنند آن را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر در میانه نالهها و آلام خود به پاسبان و سرنوشت اشاره میکند و از بیرحمی و کینهای که در دلها پرورش یافته، سخن میگوید. او از پیر شدن و کنار گذاشته شدن توسط جوانان گلهمند است و به بیعدالتیهای موجود در زندگی اشاره دارد. همچنین، به عبادت زاهدان و تمایلشان برای فراموشی به خاطر عشقشان به زیبایی اشاره میکند. شاعری که به دام زندگی گرفتار آمده، حسرت و درد را احساس میکند و از بیاعتنایی به خسارات روحی و خود را به خاک عطرآگین سرزمین خود تسلیم میکند. او آرزو میکند که این زنجیرها و وابستگیها شکسته شوند و از دنیای مادی رهایی یابد.
هوش مصنوعی: اگرچه با ناله و فریاد در تلاش هستم تا توجه نگهبان را جلب کنم، اما جرات بوسیدن آن خاک مقدس را ندارم.
هوش مصنوعی: ای جوان، مرا از در بیرون نران، به خاطر پیریام، این استخوان را به سگها نینداز.
هوش مصنوعی: در دل هیچ کس عشق تو از کینه تو نمیزید، زیرا آسمان به تو بیرحمی را آموخته است.
هوش مصنوعی: زاهد امروز همواره نگاهش به محراب جاودانه است تا ابروان قوسدار را ببیند.
هوش مصنوعی: من از آشیان خود به دام نگاه میکنم، مانند پرندگانی که به دام گرفتار شدهاند و آشیان خود را میبینند.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه در عشق و محبت خود را فدای بتان کردهایم، هیچ حقی به گردن ما نیست جز آزمایش و امتحانهایی که کشیدهایم.
هوش مصنوعی: از ترس اینکه مبادا دلش به حال من رحم کند، یاد گرفتم که به جای فریاد و ناله سکوت کنم.
هوش مصنوعی: از ناتوانی، حسرت میخورم که آن غبار، نیرویی دارد که میتواند برای حرکت، دو قدم از دو کاروان را بردارد.
هوش مصنوعی: از این پس، در کنار من و در این ویرانیها، تا چه زمانی باید خاک را به عنوان قبله قرار دهم و آسمان را به عنوان محراب بسازم؟
هوش مصنوعی: نمیخواهم با تسبیح و جام رابطهای داشته باشم. ای کاش هر دو را از هم جدا کنند و بشکنند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است
زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند
[...]
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم
ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را
بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری
[...]
گر عاشقی فدا کن در ره عشق جان را
دانم که این دلیری نبود چو تو جبان را
خود چون تو بی بصارت نکند چنین تجارت
زیرا که آن حرارت نبود فسردگان را
ای شیخ گربه زاهد وز بهر نان مجاهد
[...]
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را
تیری که میگشایی، از ما طلب نشان را
آن دم که تیر غمزه، بر بیدلان گشایی
مرغ از هوا در آید، از بهر جان فشان را
من در میان جانت، چون نی کمر ببستم
[...]
از هر که گلبن بینند روی جان را
پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا
اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق
دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را
روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.