گنجور

 
یغمای جندقی

گیرم به ناله کردم آواره پاسبان را

کو جراتی که بوسم آن خاک آستان را

ای نوجوان مرانم از در به جرم پیری

پیش سگانت افکن این مشت استخوان را

بر هیچ دل نجنبد مهرش ز کینه جوئی

خوی تو کرده تعلیم بی رحمی آسمان را

پیوسته دارد امروز زاهد نظر به محراب

مانا که دیده باشد آن طاق ابروان را

از آشیان سوی دام بینم چنانکه بینند

مرغان نو گرفتار از دام آشیان را

با آنکه خاک کردیم سر در ره بتان نیست

حقی به گردن ما جز تیغ امتحان را

از بیم آنکه در دل رحم آیدش ز فریاد

ز آه و فغان خموشی آموختم زبان را

از ضعف بر غباری حسرت برم که دارد

نیروی رفتن از پی، گامی دو کاروان را

روی من و ازین پس خاک در خرابات

تا چند قبله سازم محراب آسمان را

یغما ز سبحه و جام طرفی نبستم ای کاش

هم بگسلند این را، هم بشکنند آن را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

ای میرآب بگشا آن چشمه روان را

تا چشم‌ها گشاید ز اشکوفه بوستان را

آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است

زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را

هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
امیرخسرو دهلوی

گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را

تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را

تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم

ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را

بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری

[...]

سیف فرغانی

گر عاشقی فدا کن در ره عشق جان را

دانم که این دلیری نبود چو تو جبان را

خود چون تو بی بصارت نکند چنین تجارت

زیرا که آن حرارت نبود فسردگان را

ای شیخ گربه زاهد وز بهر نان مجاهد

[...]

ناصر بخارایی

ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را

تیری که می‌گشایی، از ما طلب نشان را

آن دم که تیر غمزه،‌ بر بی‌دلان گشایی

مرغ از هوا در آید، از بهر جان فشان را

من در میان جانت، چون نی کمر ببستم

[...]

کوهی

از هر که گلبن بینند روی جان را

پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا

اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق

دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را

روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه