اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بیدین، اگر مستم؛
به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟!
ز بس خواناست از پیشانیم خط گنهکاری
تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم
خلاصی از غم دنیا، نباشد اهل دنیا را
گشاد دل ندیدم تا به فکر این و آن بستم
نگاه ظاهر و باطن، یکی کردم؛ تو را دیدم
رسا شد، این دو کوته رشته را با هم چو پیوستم
ندیدم کلفت از کس، تا نکردم کلفتی با کس
نرنجیدم ز رنجانیدن کس، تا زبان بستم
نرنجانیدم از خود هیچکس را، غیر این واعظ
که با سرپنجه تأثیر افغان خاطری خستم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به مسألهی عذاب و گناه میپردازد و از وضعیت انسانهای گناهکار و بیدین سخن میگوید. او اشاره دارد که در روز محشر چگونه خداوند عذر آنها را خواهد پذیرفت و در عین حال از سنگینی گناهان خود نگران است. شاعر از تجربههای زندگی خود میگوید و به این نکته تأکید میکند که در این دنیا، هیچ کس نمیتواند به آسانی از غمها رهایی یابد. همچنین، او به پیوستگی ظاهر و باطن خود اشاره میکند و بر اهمیت صداقت در روابط انسانی تأکید میورزد. در نهایت، شاعر به نرنجاندن دیگران و خودداری از آزار و اذیت اشاره میکند.
هوش مصنوعی: اگر گناهکار و بیدین باشم و در حالتی خراب، در روز قیامت آیا میتوانم دامن خود را از گناه پاک نگهدارم؟
هوش مصنوعی: به خاطر زیاد بودن گناهانی که انجام دادهام، پیشانیام همیشه نشانههایی از کارهای نادرست دارد. این گناهان میتوانند بهراحتی مانند آینهای در دست من، اعمال و رفتارهایم را نشان دهند.
هوش مصنوعی: انسانهای دنیاطلب به راحتی از غمهای دنیا رها نمیشوند و من هرگز کسی را ندیدم که دلش باز باشد در حالی که به فکر دیگران باشد.
هوش مصنوعی: به حقیقت باطن و ظاهر را یکی کردم و وقتی تو را دیدم، ارتباط عمیقتری بین این دو جهان برقرار شد.
هوش مصنوعی: هرگز کسی را از خود نرنجانیدم و خودم نیز نرنجیدم، چون تا زمانی که کلفتی نکردم، از کسی کلفت بودن را ندیدم و زبانم را در بیان مشکلاتم بسته نگه داشتم.
هوش مصنوعی: من هیچکس را آزار ندادم، جز این واعظ که با سخنانش به شدت مرا خسته کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم
که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم
مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو
دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم
اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی
[...]
من از تشریف مولانا چنان تنگ آمدم الحق
که در وی می گمان بردم که من ماهی در شستم
از آن دراعّۀ تنگم قبای صبر تنگ آمد
بلی چون تنگ روزیّم به رزق خویش پیوستم
چو شرط آمد که هر ظرفی بود از جنس مظروفش
[...]
ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
ز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سرمستم
بتان بس دیدهام جانا ولیکن نی چنین زیبا
تویی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم
همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانی
[...]
من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم
عجب دارم که بشکیبم ز روی خوب تا هستم
مرا باید که در دستم بود زلف پری رویان
چه باشد گر دهد یا نه مریدی بوسه بر دستم
خیال مهر ورزیدن نبود اندر سرم لیکن
[...]
ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم
بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم
تو در ابرو گره بستی و گفتی «خون تو ریزم »
من این فال مبارک را درون دل گره بستم
ندارم حد آن کز شب روان زلف تو لافم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.