گنجور

 
طغرل احراری

اگر دل محو آن رخسار زیباست

ز جوهر موج این آیینه دریاست

ندارد داغدار عشق قدری

وطن با لاله اندر کوه و صحراست

مشو در مهر امکان همچو شبنم

جهان در سایه این بال عنقاست

به وقت عجز دشمن دوست گردد

به زانوی سکندر فرق داراست

حریم حرمت دلدار دور است

بسی در راه عشقش زیر و بالاست

بود عشاق مست باده غم

عروج نشئه ما کی ز میناست؟!

به عالم هرکجا باشد اگر دل

اسیر جعد آن زلف مطراست

بساط عشق شد تا مسند ما

کلاه افتخار ما فلک‌ساست

دویی را نیست ره در مسکن عشق

دل عاشق ازین سودا مبراست

دهد صد مرده را جان از تکلم

به احیا لعل او رشک مسیحاست!

به یاد گیسویش اشکم گره زد

ز موج این بحر را زنجیر برپاست

خدا را جانب ما کن نگاهی

سفید از انتظارت دیده ماست!

خوشا زین مصرع بیدل که طغرل

خیالی سد راه عبرت ماست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

خیالی سد راه عبرت ماست

گر این دیوار نبود خانه صحراست

طغرل احراری

همین شعر » بیت ۱۳

خوشا زین مصرع بیدل که طغرل

خیالی سد راه عبرت ماست

امیر معزی

خداوندی که تاج دین و دنیاست

به‌دولت دین و دنیا را بیاراست

از آن تاجی است در دنیا و در دین

که انعل‌ا مرکب او تاج جوزاست

دلیل دولتش چون روز روشن

[...]

انوری

قدر می‌خواست تا کار دو عالم

به یکبار از پی سلطان کند راست

چو او اندیشهٔ برخاستن کرد

قضا گفتا تو بنشین خواجه برخاست

جمال‌الدین عبدالرزاق

خداوندا کمینه چاکر تو

کت اندر بندگی یکروی و یکتاست

ز خدمت یکدو روز اردورماندست

مگو سرگشته نا پای برجاست

بخاک پای تو کان نیست تقصیر

[...]

مجیرالدین بیلقانی

بیا بنشین که دلها بی تو برخاست

دمی با ما دل سنگین بکن راست

من اندیشم که جان بر تو فشانم

مشو از جای، کین اندیشه برجاست

ز تو جورست با ما و غمی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه