گنجور

 
طغرل احراری

ادب سرمایه عشقم مپرس از شوخی نازم

نوای نغمه «عشاق » دارد پرده‌سازم

چو نی می‌خواستم من ناله‌ای سازم ز هجرانش

خیال زلف او شد مانع جولان آوازم

نمی‌ترسم من از رسوایی خود لیک ازآن ترسم

که افشا گردد از عشقش چو مجنون بر ملا رازم

بم و زیر خموشی کی کند مضراب من دیگر؟!

به غیر از ساز قانون تو آهنگی نمی‌سازم!

ز فرزین کرده‌ام اسپ هوس از بهر آن شهرخ

بساط عارضش نردیست من شطرنج می‌بازم

فغان و ناله و آه مرا هرگز تو نشنیدی

رسد امروز در گوش مسیحا گرچه آوازم

نآمد دامن وصل تو ای مه بر کفم هرگز

اگر چندی که چون مد نگه هر سوی می‌تازم

ازآن روزی که فکرم در شکار صید معنی شد

به شوخی چون کبوتر از نگه در دیده بازم

غرور و ناز تا کی منع احسان تو می‌سازد؟!

خوشا روزی که با نیم‌نگه سازی سرافرازم!

غبار دیده خلقم گر از بی‌طالعی لیکن

میان اهل معنی در چمن چون سرو ممتازم

خدا را یک نظر کن جانب سحر حلال من

اگر چندی که پیغمبر نیم کم نیست اعجازم!

خوشم طغرل من از مضمون بانگ قل قل بیدل

اگر ساقی ز موج باده بندد رشته بر سازم!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

اگر ساقی ز موجِ باده بندد رشتهٔ سازم

رساند قلقلِ مینا به رنگِ رفته آوازم

طغرل احراری

همین شعر » بیت ۱۲

خوشم طغرل من از مضمون بانگ قل قل بیدل

اگر ساقی ز موج باده بندد رشته بر سازم!

مولانا

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم

کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم

به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی‌پرد

مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم

دهان مگشای بی‌هنگام و می ترس از زبان من

[...]

حکیم نزاری

فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازم

نمی یارم به کس دیدن چو این دیده ست غمّازم

به خاطر یاوه می رانم سخن با هر که می گویم

به باطن دوست می بینم نظر با هر که اندازم

چنان مستغرقِ شوقم که بی خود می کند ذوقم

[...]

امیرخسرو دهلوی

ندانم کیست اندر دل که در جان می خلد بازم

چنان مشغول او گشتم که با خود می نپردازم

همه کس با بتی در خواب و من در کنج تنهایی

چه باشد گر شبی پوشیده گردد دیده بازم

غمت کشت و هنوز امشب ز اقبال خیال تو

[...]

اوحدی

نگشتی روز من تیره، ندانستی کسی رازم

اگر دردت رها کردی که من درمان خود سازم

مکن جور، ای بت سرکش، مزن در جان من آتش

که گر سنگم به تنگ آیم و گر پولاد بگدازم

تنم خستی و دل بستی و اندر بند جان هستی

[...]

جهان ملک خاتون

بگفتی هم شبی جانا نظر بر حالت اندازم

ز روی مردمی یک دم به حال دوست پردازم

بیا دست دلم گیر و شبی از وصل ای دلبر

میان جان من بنشین که سر در پات اندازم

هوای کوی وصل او بلند افتاده است ای دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه