گنجور

 
طغرل احراری

ز خود چندان فراموشم که نآیم هیچ در یادش

اگرچه همچو بلبل روز و شب باشم به فریادش

درین گلشن ندانم آتش شوق کی بالا شد

که قمری شد چو خاکستر به یاد سرو آزادش!

بود تعظیم یکرنگی به هم الفت پرستان را

سر مشاطه می‌باشد به پای نخل شمشادش

به یاد صورت چشمش شدم چون سرمه از حیرت

مگر شد موی چینی خامه انگشت بهزادش؟!

ز جوش جلوه نخل قامتش از باد می‌رقصد

به صحن باغ چون سروی که هر سو افکند بادش

سفید از انتظار کوهکن شد چشم نومیدی

که جوی شیر کی گردد ز شیرین کام فرهادش

نوای ناله بلبل اگر بر آسمان ساید

به گوش رنگ گل هرگز نیاید ساز فریادش

نگاه از دیدن رویت ز حیرت مشربی دارد

نگر از جوهر آیینه شد سرمشق استادش

به قلاب هوس تا چند آهوی سخن گیری؟!

غزال ما کند دام امید از چشم صیادش!

رهایی نیست از دام اجل از بس نمی‌باشد

شکست بیضه فولاد اندر بند آزادش

خوشا طغرل ز مضمون جناب حضرت بیدل

که الفت عالمی را داغ کرد آتش به بنیادش!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم

که الفت عالمی را داغ‌ کرد آتش به بنیادش

طغرل احراری

همین شعر » بیت ۱۱

خوشا طغرل ز مضمون جناب حضرت بیدل

که الفت عالمی را داغ کرد آتش به بنیادش!

امیرخسرو دهلوی

نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش

غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش

به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان

که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش

اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد

[...]

ناصر بخارایی

غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش

همین می‌گویدت بلبل، نه‌ای واقف ز فریادش

چو سرو از همت عالی، به دست آور گل‌اندامی

وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش

بهشت‌ آسا شده بستان، شراب از حور می بستان

[...]

امیر شاهی

در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش

چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش

خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن

که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش

چنین کان غمزه را تعلیم شوخی می‌دهد چشمت

[...]

میلی

چنان رفتم من بی‌اعتبار از خاطر شادش

که گر می‌بیندم صد ره، نمی‌آید زمن یادش

خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم

کند بی‌اعتدالیهای خویی، گرم بیدادش

بنای شهر بند عافیت کردم، ندانستم

[...]

عرفی

بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش

که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش

به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم

که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش

دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه