گنجور

 
طغرای مشهدی

جان من رفتی، چه سان خواهم ز هجران زیستن

چون مسافر گشت جان، یک لحظه نتوان زیستن

در(سه) فصل عمر باید سر به جیب غم کشید

تا توانی همچو گل یک فصل خندان زیستن

همزبان ناموافق، کم ز عزرائیل نیست

مرگ دانایان بود با جمع نادان زیستن

جام را از کف مده، گر زندگی داری هوس

بی قدح، یک دم درین غمخانه نتوان زیستن

تا نماید چون وطن، اقلیم عقبی دلنشین

در جهان پیوسته باید چون غریبان زیستن

با خرد گفتم که مشکلتر ز مردن چیست، گفت

صحبت جمعی که نتوان همچو ایشان زیستن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عراقی

عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌دل و جان زیستن

جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن

سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال

ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن

تا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟

[...]

صوفی محمد هروی

عاشقی دانی چه باشد، بی دل و جان زیستن

جان به جانان دادن و بر بوی جانان زیستن

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
نظیری نیشابوری

چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستن

همچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن

شوق و این ناآشنایی؟ عشق و این بی نسبتی؟

تشنه دیدار وانگه در بیابان زیستن

خوبی از اندازه بیرون می بری انصاف نیست

[...]

ابوالحسن فراهانی

تا به کی پنهان زما ای آب حیوان زیستن

گرچه رسم آب حیوان است پنهان زیستن

اتحادی هست با معشوق عاشق را به بین

از زلیخا عشق و از یوسف بزندان زیستن

بی تو رفتم در گلستان غنچه از من کسب کرد

[...]

بیدل دهلوی

گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن

زنده‌ام من‌ هم به آن ننگی ‌که نتوان زیستن

انفعالم می‌کشد از سخت‌جانی‌ها مپرس

کاش باشد بی‌رخت چون مرگم آسان زیستن

موج گوهر نیستم زندانی خویشم چرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه