جان من رفتی، چه سان خواهم ز هجران زیستن
چون مسافر گشت جان، یک لحظه نتوان زیستن
در(سه) فصل عمر باید سر به جیب غم کشید
تا توانی همچو گل یک فصل خندان زیستن
همزبان ناموافق، کم ز عزرائیل نیست
مرگ دانایان بود با جمع نادان زیستن
جام را از کف مده، گر زندگی داری هوس
بی قدح، یک دم درین غمخانه نتوان زیستن
تا نماید چون وطن، اقلیم عقبی دلنشین
در جهان پیوسته باید چون غریبان زیستن
با خرد گفتم که مشکلتر ز مردن چیست، گفت
صحبت جمعی که نتوان همچو ایشان زیستن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر، احساس عمیق درد و غم ناشی از جدایی و هجران را به تصویر میکشد. شاعر از دشواریهای زندگی در نبود محبوب سخن میگوید و اینکه زندگی در چنین حالتی سخت و طاقتفرساست. او به این موضوع اشاره میکند که در دوران حیات باید به دردها و غمها توجه کرد و برای لحظاتی شاد مانند گل زندگی کرد. همچنین، شاعر میگوید که مرگ دانایان تنها در کنار نادانان قابل درک است و زندگی در غمخانهای بدون همنشینانی که بتوان با آنها زندگی کرد، ممکن نیست. در پایان، او به این نتیجه میرسد که زندگی در جمعی که نمیتوان با آنها ارتباط برقرار کرد، بسیار سختتر از مرگ است.
هوش مصنوعی: عزیز من، تو رفتی و من نمیدانم چگونه با دوریات زندگی کنم. وقتی روح انسان مانند مسافری میشود و از بدن جدا میشود، دیگر حتی یک لحظه هم نمیتواند زندگی کند.
هوش مصنوعی: در سه مرحله از زندگی باید با غم و اندوه دست و پنجه نرم کرد، تا بتوانی مانند گل، یک فصل از عمرت را با شادابی و خوشحالی سپری کنی.
هوش مصنوعی: اگر با کسی که همنظر و همزبان نیستی زندگی کنی، تفاوتی با مرگ ندارد. در واقع، زندگی کردن با جمعی از نادانان باعث میشود که مرگ دانشمندان و دانایان به نظر برسد.
هوش مصنوعی: اگر زندگی را دوست داری، هرگز اجازه نده که جامی از دست تو بیفتد. بدون شراب، نمیتوانی حتی لحظهای در این دنیای غمانگیز دوام بیاوری.
هوش مصنوعی: برای اینکه به خوشیهای دلنشینی در زندگی دست یابیم، باید مانند بیگانگان در این دنیا زندگی کنیم و از خودمان دور شویم.
هوش مصنوعی: در گفتگو با عقل، از او پرسیدم که چه چیزی سختتر از مرگ است. او پاسخ داد: زندگی در جمعی که نمیتوان مثل آنان زیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن
تا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟
[...]
عاشقی دانی چه باشد، بی دل و جان زیستن
جان به جانان دادن و بر بوی جانان زیستن
چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستن
همچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن
شوق و این ناآشنایی؟ عشق و این بی نسبتی؟
تشنه دیدار وانگه در بیابان زیستن
خوبی از اندازه بیرون می بری انصاف نیست
[...]
تا به کی پنهان زما ای آب حیوان زیستن
گرچه رسم آب حیوان است پنهان زیستن
اتحادی هست با معشوق عاشق را به بین
از زلیخا عشق و از یوسف بزندان زیستن
بی تو رفتم در گلستان غنچه از من کسب کرد
[...]
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن
انفعالم میکشد از سختجانیها مپرس
کاش باشد بیرخت چون مرگم آسان زیستن
موج گوهر نیستم زندانی خویشم چرا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.