تا به کی پنهان زما ای آب حیوان زیستن
گرچه رسم آب حیوان است پنهان زیستن
اتحادی هست با معشوق عاشق را به بین
از زلیخا عشق و از یوسف بزندان زیستن
بی تو رفتم در گلستان غنچه از من کسب کرد
در گلستان بودن و سر در گریبان زیستن
سوزم از غیرت که با جان ها غمت آمیخته
ورنه مردم از چه نتوانند بی جان زیستن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عواطف و تنشهای عاشقانه اشاره دارد. گوینده از پنهانی زندگی کردن عشق خود میگوید و به این موضوع میپردازد که چگونه عشق و معشوق به هم پیوند دارند. همچنین به احساسات غم و غیرت اشاره کرده و میگوید اگرچه انسانها بدون عشق نمیتوانند زندگی کنند، اما غم عشق به زندگی آنها معنا میبخشد. ارجاعاتی به داستان زلیخا و یوسف نیز وجود دارد که نماد عشق و اشتیاق زیاد است. در نهایت، شعر به این نکته اشاره میکند که عشق و درد آن اجزای جداییناپذیر زندگی هستند.
هوش مصنوعی: تا کی باید پنهان بمانی ای آب حیات؟ زندگی با اینکه خاصیت آب حیات است، چرا باید به صورت پنهان جریان داشته باشد؟
هوش مصنوعی: در اینجا به ارتباطی عمیق و خاص میان عاشق و معشوق اشاره شده است. مانند داستان زلیخا و یوسف، که عشق در آنها به شکل جذاب و ماندگاری تجلی یافته است. این ارتباط باعث شده که عاشق با وجود دوری از معشوق اپنے را در دنیای دیگری تجربه کند.
هوش مصنوعی: بدون تو وارد گلستان شدم، و غنچهای از من آموخت چگونه در گلستان زندگی کند، در حالی که من در اندوه و غم هستم.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق و غیرت خود در آتش میسوزم، زیرا غم تو با جانم عجین شده است. اگرنه، هیچ کس نمیتواند بدون جانش زندگی کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن
تا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟
[...]
عاشقی دانی چه باشد، بی دل و جان زیستن
جان به جانان دادن و بر بوی جانان زیستن
چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستن
همچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن
شوق و این ناآشنایی؟ عشق و این بی نسبتی؟
تشنه دیدار وانگه در بیابان زیستن
خوبی از اندازه بیرون می بری انصاف نیست
[...]
جان من رفتی، چه سان خواهم ز هجران زیستن
چون مسافر گشت جان، یک لحظه نتوان زیستن
در(سه) فصل عمر باید سر به جیب غم کشید
تا توانی همچو گل یک فصل خندان زیستن
همزبان ناموافق، کم ز عزرائیل نیست
[...]
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن
انفعالم میکشد از سختجانیها مپرس
کاش باشد بیرخت چون مرگم آسان زیستن
موج گوهر نیستم زندانی خویشم چرا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.