گنجور

 
صوفی محمد هروی

دل برد از من آن پسر پیرهن کبود

گر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود

رفت آن نگار و گریه فزون است هر زمان

چون رفت عمر، اشک ندامت بگو چه سود

هر جا سرود عشق تو گویند عاشقان

از چشمه سار دیده من می رود درود

در سینه جای کرد چو جان در بدن مقیم

هر ناوکی که بر دل مجروح من گشود

عاشق به جور بر نتوانست داشت دل

هر چند خویش را به جفای تو آزمود

آیینه دلم شده از زنگ غم سیاه

جز باده کی توان ز دل آن زنگ را زدود

آن دم به عشق دست در آغوش داشتم

کادم هنوز در عدم آباد خفته بود

در چنگ غم فتاده، چه سازد، عجیب نیست

صوفی مستمند بنالد اگر چو عود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

شاخی برآمد از بر شاخ درخت تود

تاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود

لبیبی

گر فرخی بمرد، چرا عنصری نمرد؟

پیری بماند دیر و جوانی برفت زود

فرزانه‌ای برفت و ز رفتنْش هر زیان

دیوانه‌ای بماند و ز ماندنْش هیچ سود

وطواط

ای آنکه از خصال تو قدر هدی فزود

بادا ستوده ، هر که خصال ترا ستود

طاعت ترا سزد ، بجهان در ، که چون تویی

زین پس نبود خواهد وزین پیش هم نبود

در دور هشت چرخ ز ترکیب چار طبع

[...]

انوری

گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من

خود کرده‌ام ندارد باکرد خویش سود

چون احتلام بود مرا مدح گفتنت

بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود

عطار

رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟

کاو روی راز دیر به خَلقان نمی‌نمود

از نیستی دو دیده به کس می‌نکرد باز

وز راستی روانِ خلایق همی‌ربود

چون در فتاد در محنِ عشق زان سپس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه