گنجور

 
صوفی محمد هروی

آن کس که روز را به فراق تو شب کند

گر در غم تو زنده بماند عجب کند

از تف و تاب عشق دل من به جان رسید

راحت کجا بود بدنی را که تب کند

زاهد اگر به خواب ببیند لب ترا

در کنج صومعه، می حمرا طلب کند

عیشی که عاشقان به غمش در جهان کنند

خسرو کجا به مجلس خود آن طرب کند

دوشینه هر که لاف زد از تار زلف او

زآنش به گوشمال، مغنی ادب کند

از شوق چشم مست تو کان عین فتنه است

شیخ زمانه میل به آب عنب کند

صوفی مستمند ز سودای لعل یار

عناب را ببوسد و میل رطب کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

شاها ، فلک قبول در تو طلب کند

در وصلت تو بکر معانی طرب کند

کیوان ، که از نجوم برفعت فزون ترست

چون ارتفاع قدر تو بیند عجب کند

در زهر حسن تربیت تو شفا نهد

[...]

ادیب الممالک

امروز دل هوای نشاط و طرب کند

جشنی شگرف گیرد و کاری عجب کند

جور مه محرم و دور مه صفر

خواهد تلافی از شعبان و رجب کند

دربار پورشاه عجم جان خویش را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه